آیا واقعا زندگی به مرور زمان خسته کننده می شود
از همه چيز خسته مي شويم!
فرشته ي آرزو سالها بود كه آرزو هاي زن ومرد كوچك وبزرگ را برآورده كرده بود. زندگي اش يكنواخت و كسل كننده شده بود.با خود گفت:" آه خسته شدم. چرا كسي آرزوي مرا برآورده نمي كند؟"
فرشته آرزو در همين فكرها بود كه به دختر جواني رسيد. دختر از ديدن بالهاي توري فرشته ، او را شناخت. وصف فزشته را در قصه ها خوانده بود. چشمان دختر جوان برق زد. فرشته آرزو زير لب گفت:" باز هم همان حكايت قديمي: برق چشمان...تعجب و بعد آرزوهاي عجيب و غريب و دور و دراز."
دختر جوان گفت:" تو بايد فرشته ي آرزو باشي كه آمده اي آرزوي مرا برآورده كني."
فزشته آرزو از روي كسالت، آهي كشيد و گفت:" همين طور است!"
دختر جوان گفت:"پس حالا بايد فكر كنم و عاقلانه ترين آرزو را بكنم."
فرشته آرزو كه ناگهان فكري به خاطرش رسيده بود گفت:" صبر كن دختر جوان... من به تو بگويم كه چه آرزويي بكني. اين اولين بار است كه من به كسي چنين حرفي مي زنم. خودم هم نمي دانم چرا اين كار را مي كنم. ولي... خب ديگر...قبول؟...ضرر نمي كني دختر جان...بگذار من به تو بگويم چه آرزويي بكني."
دختر جوان سرش را به علامت توافق تكان داد و گفت:" باشد...به تو اعتماد مي كنم...باشد..."
فرشته آرزو گفت:" آرزو كن دختر جوان كه به جاي من باشي. اين بال ها مال تو باشد و توانايي بر آورده كردن آرزوها را داشته باشي. متوجه شدي؟! چشمانت را ببند و آرزو كن كه به جاي من باشي!"
دختر جوان چشمانش را بست و آرزو كرد جاي فرشته باشد. لحظه اي بعد دختر جوان به فرشته تبديل شده بودو بر عكس. دختر جوان به بال هايش نگاه كرد و گفت:" چه زندگي هيجان انگيزي در انتظارم است."
فرشته حرف او را تاييد كرد و گفت:" زندگي من هم هيجان انگيز خواهد شد." و خداحافظي كرد.
مي گويند كمي كمتر از يك سال دختر جوان و فرشته آرزو در به در دنبال كساني مي گشتند كه جايشان را با آنها عوض كند. چه موجودات تنوع طلبي!
