تبليغاتX
دوستانه

دوستانه

فرهنگی

آیا واقعا زندگی به مرور زمان خسته کننده می شود

                          از همه چيز خسته مي شويم!

    فرشته ي آرزو سالها بود كه آرزو هاي ‍زن ومرد كوچك وبزرگ را برآورده كرده بود. زندگي اش يكنواخت و كسل كننده شده بود.با خود گفت:" آه خسته شدم. چرا كسي آرزوي مرا برآورده نمي كند؟"

    فرشته آرزو در همين فكرها بود كه به دختر جواني رسيد. دختر از ديدن بالهاي توري فرشته ، او را شناخت. وصف فزشته را در قصه ها خوانده بود. چشمان دختر جوان برق زد. فرشته آرزو زير لب گفت:" باز هم همان حكايت قديمي: برق چشمان...تعجب و بعد آرزوهاي  عجيب و غريب و دور و دراز."

    دختر جوان گفت:" تو بايد فرشته ي آرزو باشي كه آمده اي آرزوي مرا برآورده كني."

    فزشته آرزو از روي كسالت، آهي كشيد و گفت:" همين طور است!"

    دختر جوان گفت:"پس حالا بايد فكر كنم و عاقلانه ترين آرزو را بكنم."

    فرشته آرزو كه ناگهان فكري به خاطرش رسيده بود گفت:" صبر كن دختر جوان... من به تو بگويم كه چه آرزويي بكني. اين اولين بار است كه من به كسي چنين حرفي مي زنم. خودم هم نمي دانم چرا اين كار را مي كنم. ولي... خب ديگر...قبول؟...ضرر نمي كني دختر جان...بگذار من به تو بگويم چه آرزويي بكني."

    دختر جوان سرش را به علامت توافق تكان داد و گفت:" باشد...به تو اعتماد مي كنم...باشد..."

    فرشته آرزو گفت:" آرزو كن دختر جوان كه به جاي من باشي. اين بال ها مال تو باشد و توانايي بر آورده كردن آرزوها را داشته باشي. متوجه شدي؟! چشمانت را ببند و آرزو كن كه به جاي من باشي!"

    دختر جوان چشمانش را بست و آرزو كرد جاي فرشته باشد. لحظه اي بعد دختر جوان به فرشته تبديل شده بودو بر عكس. دختر جوان به بال هايش نگاه كرد و گفت:" چه زندگي هيجان انگيزي در انتظارم است."

    فرشته حرف او را تاييد كرد و گفت:" زندگي من هم هيجان انگيز خواهد شد." و خداحافظي كرد.

    مي گويند كمي كمتر از يك سال دختر جوان و فرشته آرزو در به در دنبال كساني مي گشتند كه جايشان را با آنها عوض كند. چه موجودات تنوع طلبي!

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 شهریور1387ساعت 9:30  توسط ماهی سیاه کوچولو  | 

کسانی که فکر می کنند زیبایی در سر نوشت تاثیر داره نظر بدن

                                 زيبايي، سرنوشت را تغيير نمي دهد

    بالاي تپه درخت سيبي روييده بود كه سه تا سيب داشت. سيب ها، يك اندازه، سرخ، رسيده، شيرين و آبدار بودند؛ اما هر كدام فكر مي كردند كه از دو تاي ديگر بهترند.

   -مرا ببين...آن قدر سرخم كه...

   -پس مرا نگاه كن.سيبي به بزرگي من ديده ايد؟

   -ساكت باشيد كوچولوها.

    يك روز هر سه سيب در يك زمان از درخت افتادند. قل خوردند واز تپه پايين رفتند. اولين سيب جلو پاي خرگوشي ايستاد.خرگوش كه خيلي گرسنه بود سيب را خورد و گفت:"عجب خوشمزه بود! حالا بروم آب بخورم."

    دومين سيب قل خورد. رفت و رفت و ناگهان توي جوي آب افتاد. آب او را با خود برد. خرگوش سيب را ديد. آن را از آب گرفت و خورد. گفت: "چقدر خوشمزه بود... اما هنوز براي يك سيب ديگر جا دارم."

    سيب سوم قل خورد و جلوي پاي ميمون ايستاد. ميمون از سيب متنفر بود. با اين حال سيب را برداشت تا به دوست قديمي اش هديه بدهد. اسم دوست او خرگوش بود!

    حالا هر سه سيب كه يك انندازه، سرخ، رسيده،شيرين و آبدار بودند، يك جا رفته بودند!

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 شهریور1387ساعت 9:29  توسط ماهی سیاه کوچولو  | 

داستان آموزنده

                                        ميخهايي بر روي ديوار

        پسر بچه اي بود كه اخلاق خوبي نداشت. پدرش جعبه اي ميخ به او داد و گفت هر بار كه عصباني مي شوي بايد يك ميخ به ديوار بكوبي.

       روز اول، پسر بچه 37 ميخ به ديوار كوبيد. طي چند هفته ي بعد، همان طور كه ياد مي گرفت چگونه عصبانيتش را كنترل كند، تعداد ميخهاي كوبيده شده به ديوار كمتر مي شد. او فهميد كه كنترل عصبانيتش آسانتر از كوبيدن ميخها بر ديوار است...

به پدرش گفت و پدر نيز پيشنهاد داد هر روز كه مي تواند عصبانيتش را كنترل كند، يكي از ميخها را از ديوار بيرون آورد.

     روزها گذشت و پسر بچه بالاخره توانست به پدرش بگويد كه تمام ميخها را از ديوار بيرون آورده است.پدر دست پسر بچه را گرفت و به كنار ديوار برد و گفت:"پسرم! تو كار خوبي انجام دادي. اما به سوراخهاي ديوار نگاه كن. ديوار ديگر هرگز مثل گذشته اش نمي شود. وقتي تو در هنگام عصبانيت، حرفهايي مي زني، آن حرفها هم چنين آثاري به جاي مي گذارند. تو مي تواني چاقويي در دل انسان فرو كني و آن را بيرون آوري. اما هزاران بار عذرخواهي هم فايده ندارد؛ آن زخم سر جايش است. زخم زبان هم به اندازه ي چاقو دردناك است."

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 شهریور1387ساعت 9:20  توسط ماهی سیاه کوچولو  | 

تقدیم به همه ی مادران فداکار

                                             فرشته ي يك كودك

كودكي كه آماده ي تولد بود،نزد خدا رفت و از او پرسيد:"مي گويند فردا شما مرا به زمين مي فرستيد، اما من به اين كوچكي و بدون هيچ كمكي چگونه مي توانم براي زندگي به آنجا بروم؟"

خداوند پاسخ داد:"از ميان تعداد بسياري از فرشتگان، من يكي را براي تو در نظر گرفته ام. او در انتظار توست و از تو نگهداري خواهد كرد."

اما كودك هنوز مطمئن نبود كه مي خواهد برود يا نه.

-اما اينجا در بهشت، من هيچ كاري جز خنديدن و آواز خواندن ندارم و اينها براي شادي من كافي هستند.

خداوند لبخند زد:"فرشته ي تو برايت آواز خواهد خواند،و هر روز به تو لبخند زد.تو عشق او را احساس خواهي كرد و شاد خواهي بود."

كودك ادامه داد:"من چطور مي توانم بفهمم مردم چه مي گويند وقتي زبان آنها را نمي دانم؟"

خداوند او را نوازش كرد و گفت:"فرشته ي تو، زيباترين وشيرينترين واژه هايي را كه ممكن است بشنوي در گوش تو زمزمه خواهد كرد و با دقت و صبوري به تو ياد خواهد داد كه چگونه صحبت كني."

كودك با ناراحتي گفت:"وقتي مي خواهم با شما صحبت كنم، چه كنم؟"

اما خدا براي اين سوال هم پاسخي داشت:"فرشته ات دستهايت را در كنار هم قرار خواهد داد و به تو ياد مي دهد كه چگونه دعا كني."

كودك سرش را برگرداند و پرسيد:"شنيده ام كه در زمين انسانهاي بدي هم زندگي مي كنند. چه كسي از من محافظت خواهد كرد؟"

-فرشته ات از تو محافظت خواهد كرد، حتي اگر به قيمت جانش تمام شود.

كودك با نگراني ادامه داد:"اما من هميشه به اين دليل كه ديگر نمي توانم شما را ببينم، ناراحت خواهم بود."

خداوند لبخند زد و گفت:"فرشته ات هميشه درباره ي من با تو صحبت خواهد كرد و به توراه بازگشت نزد من را خواهد آموخت، گرچه من هميشه در كنار تو خواهم بود."

درآن هنگام بهشت آرام بود اما صداهايي از زمين شنيده مي شد. كودك مي دانست كه بايد به زودي سفرش را آغاز كند. او به آرامي يك سؤال ديگر از خداوند پرسيد:"خدايا! اگر من

بايد همين حالا بروم، لطفا نام فرشته ام را به من بگوييد."

خداوند شانه ي او را نوازش كرد و پاسخ داد:"نام فرشته ات اهميتي

ندارد.  به راحتي مي تواني او را مادر صدا كني."

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 شهریور1387ساعت 9:18  توسط ماهی سیاه کوچولو  | 

هر کی عاشقه یا در این باره نظر داره لطفا نظر بده

                                           زهر شیرین

ترا من زهر شیرین خوانم ای عشق

که نامی خوشتر از اینت ندانم.

و گر-هر لحظه- رنگی تازه گیری

بغیر از "زهرشیرینت" نخوانم.

تو زهری. زهر گرم سینه سوزی

تو شیرینی. که شور هستی از توست.

شراب جام خورشیدی. که جان را

نشاط از تو. غم از تو. مستی از توست.

به آسانی. مرا از من ربودی

درون کوزه غم آزمودی

دلت آخر به سرگردانیم سوخت

نگاهم را به زیبایی گشودی

بسی گفتند:-((دل از عشق برگیر!

که:نیرنگ است و افسون است و جادوست!))

ولی ما دل باو بستیم و دیدیم

که این زهر است. اما!.. نوشداروست!

چه غم دارم که این زهر لب آلود

تنم را در جدایی می گدازد

از آن شادم که در هنگامه درد

غمی شیرین دلم را می نوازد.

اگر مرگم بنامردی نگیرد

مرا مهر تو در دل جاودانی است.

و گر عمرم بناکامی سرآید

ترا دارم که:مرگم زندگانی است.

                                                                       فریدون مشیری

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 شهریور1387ساعت 15:11  توسط ماهی سیاه کوچولو  | 

داستان

                                    آن سوی پنجره

در بیمارستانی دو مرد بیمار در یک اتاق بستری بودند.یکی از بیماران اجازه داشت که هر روز بعد ازظهر یک ساعت روی تختش بنشیند.تخت او در کنار تنها پنجره ی اتاق بود.اما بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی نخورد و همیشه پشت به هم اتاقیش روی تخت بخوابد.آنها ساعتها با یکدیگر صحبت می کردند.از همسر.خانواده.خانه.سربازی.یا تعتیلاتشان با هم حرف می زدند.

هر روز بعدازظهر.بیماری که تختش کنار پنجره بود.می نشست و تمام چیزهایی که بیرون از پنجره می دید.برای هم اتاقیش توصیف می کرد.بیمار دیگر در مدت این یک ساعت با شنیدن حال و هوای دنیای بیرون روحی تازه می گرفت.

این پنجره رو به یک پارک بود که دریاچه ی زیبایی داشت.مرغابیها و قوها در دریاچه شنا می کردند و کودکان با قایقهای تفریحی شان در آب سرگرم بودند.درختان کهن به منظره ی بیرون زیبایی خاصی بخشیده بود و تصویری زیبا از شهر در افق دوردست دیده می شد.همان طور که مرد کنار پنجره این جزئیات را توصیف می کرد هم اتاقیش چشمانش را می بست و این مناظر را در ذهن خود مجسم می کرد.

روزها و هفته ها سپری شد.

یک روز صبح پرستاری که برای حمام کردن آنها آب آورده بود جسم بی جان مرد کنار پنجره را دید که در خواب و با آرامش از دنیا رفته بود.پرستار بسیار ناراحت شد و از مستخدمان بیمارستان خواست که آن مرد را از اتاق خارج کنند.

مرد دیگر تقاضا کرد که تختش را به کنار پنجره منتقل کنند.پرستار این کار را با رضایت انجام داد و پس از اطمینان از راحتی مردی اتاق را ترک کرد.آن مرد به آرامی و با درد بسیار خود را به سمت پنجره کشاند تا اولین نگاهش را به دنیای بیرون از پنجره بیندازد.بالاخره او می توانست این دنیا را با چشمان خودش ببیند.

در کمال تعجب او با یک دیوار مواجه شد.

مرد پرستار را صدا زد و پرسید که چه چیزی هم اتاقیش را وادار می کرده چنین مناظر دل انگیزی را برای او توصیف کند؟پرستار پاسخ داد:((شاید او می خواسته به تو قوت قلب بدهد.چون آن مرد اصلا نابینا بود و حتی نمی توانست دیوار را ببیند.))

+ نوشته شده در  شنبه 26 مرداد1387ساعت 13:8  توسط ماهی سیاه کوچولو  | 

شیوانا

                              رد شدن به خاطر پیشداوری

فرد نیکو کاری مقدار زیادی خوراک و پول برای کمک به مردم فقیر در اختیار شیوانا گذاشت.قرار شدیکی از شاگردان مدرسه بخشی از این غذاها و سکه ها را سوار گاری کند و به روستاهای اطراف برود و بعد از شناسایی مردم فقیر و نیازمند به آنها در حد نیاز کمک کند.سه نفر برای این کار پیشقدم شدند و شیوانا باید از بین این سه نفر یکی را انتخاب می کرد.به همین دلیل از آشپز خواست سه ظرف داغ سوپ سیب زمینی آماده کند و به همراه سه نمکدان مقابل این سه نفر بگذارد تا سوپ را بخورند و برای آزمون آماده شوند.

نفر اول با عجله و بدون این که اول غذا را بچشد داخل آن نمک ریخت و با هول و داغ داغ سوپ را تا ته سر کشید.نفر دوم منتظر ماند تا سوپ سرد شود.بعد بدون این که غذا را بچشد داخل آن نمک پاشید و با صبر و تامل ظرف بزرگ سوپ را خالی کرد.نفر سوم منتظر ماند تا سوپ سرد شود.سپس یک قاشق از آن چشید و به قدر نیاز داخل ظرف نمک ریخت و به اندازه ای که میل داشت خورد.

شیوانا لبخندی زد و گفت:"برای مسوولیت تقسیم پول و غذا نفر سوم مناسب ترین است.چون اولا صبور بود و عجولانه تصمیم نگرفت.دوم این که اول غذا را چشید و بر اساس ذهنیات و تصورات خودش از روی ظاهر در مورد غذا پیشداوری نکرد و سوم این که حریص نبود و به اندازه ی نیاز خورد.ما می خواهیم این کمک ها به اندازه لازم در اختیار افراد واقعا نیازمند قرار گیرد و نفر سوم اصول این کار را به طور ذاتی بلد است و در زندگی عملی خود به کار می گیرد.پس برای این کار مناسب ترین است."

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 مرداد1387ساعت 9:20  توسط ماهی سیاه کوچولو  | 

علمی

                          ماهی های پرنده

برخی ماهی ها برای فرار از دست دشمن در طول زمان یاد گرفته اند که از آب خارج شوند و فاصله ای گاهی تا ۹۰ متر را به طرف جلو در هوا پرواز و دشمن خود را گمراه کنند.این ماهی ها برای انجام پرواز تکامل خاصی حاصل نموده اند.

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 مرداد1387ساعت 14:23  توسط ماهی سیاه کوچولو  | 

علمی

                                                ارثیه ی چشمگیر

نوزاد همه ی ماهی ها پس از تولد ارثیه ی ارزنده ای از مادر خود دارند که نقش عمده ای در زنده ماندن آنها در طول مراحل اولیه ی رشد و نمو دارد.نوزادها پس از تولد اکثرا قادر به گرفتن غذا نیستند چون هنوز ساختار دهان و باله های آنها کامل نشده است.این ارثیه ذخیره ی عالی ترین نوع غذا در کیسه ی زرده است که مقدار آن به نوع ماهی درجه حرارت آب و سرعت رشد نوزاد بستگی دارد.نوزاد برخی از گونه ها حجم زیادی از زرده را از مادر خود بدست می آورند.در شکل نوزاد نوعی کوسه پهن که طول آن حدود ۱۰ سانتی متر است با حجم زیادی از زرده دیده می شود.

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 مرداد1387ساعت 14:18  توسط ماهی سیاه کوچولو  | 

داستان

                                          زیباترین قلب

روزی مرد جوانی وسط شهری ایستاده بود و ادعا می کرد که زیباترین قلب را در تمام ان منطقه دارد.جمعیت زیادی جمع شدند.قلب او کاملا سالم بود و هیچ خدشه ای بر آن وارد نشده بود.پس همه تصدیق کردند که قلب او به راستی زیباترین قلبی است که تا کنون دیده اند.مرد جوان در کمال افتخار با صدایی بلندتر به تعریف از قلب خود پرداخت.ناگهان پیرمردی جلوی جمعیت آمد و گفت:((اما قلب تو به زیبایی قلب من نیست.))

مرد جوان و بقیه ی جمعیت به قلب پیرمرد نگاه کردند.قلب او با قدرت تمام می تپید اما پر از زخم بود.قسمتهایی از قلب او بر داشته شده و تکه هایی جایگزین آنها شده بود.اما آنها به درستی جاهای خالی را پر نکرده بودند و گوشه هایی دندانه دندانه در قلب او دیده می شد.در بعضی نقاط شیارهای عمیقی وجود داشت که هیچ تکه ای آنها را پر نکرده بود.مردم با نگاهی خیره به او می نگریستند و با خود فکر می کردند که این پیرمرد چطور ادعا می کند که قلب زیباتری دارد.

مرد جوان به قلب پیرمرد اشاره کرد و خندید و گفت:((تو حتما شوخی می کنی...قلبت را با قلب من مقایسه کن.قلب تو تنها مشتی زخم و خراش و بریدگی است.))

پیرمرد گفت:((درست است قلب تو سالم به نظر می رسد اما من هرگز قلبم را با قلب تو عوض نمی کنم.می دانی هر زخمی نشانگر انسانی است که من عشقم را به او داده ام. من بخشی از قلبم را جدا کرده ام و به او بخشیده ام.گاهی او هم بخشی از قلب خود را به من داده است که به جای آن تکه ی بخشیده شده قرار داده ام.اما چون این دو عین هم نبوده اند گوشه هایی دندانه دندانه در قلبم دارم که برایم عزیزند چرا که یادآور عشق میان دو انسان هستند.

بعضی وقتها بخشی از قلبم را به کسانی بخشیده ام اما آنها چیزی از قلب خود به من نداده اند.اینها همین شیارهای عمیق هستند.گرچه درد آورند اما یاد آور عشقی هستند که داشته ام.امیدوارم که آنها هم روزی باز گردند و این شیارهای عمیق را با قطعه ای که من در انتظارش بوده ام پر کنند.پس حالا می بینی که زیبایی واقعی چیست؟))

مرد جوان بی هیچ سخنی ایستاد.در حالی که اشک از گونه هایش سرازیر می شد به سمت پیرمرد رفت.از قلب جوان و سالم خود قطعه ای بیرون آورد و با دستهای لرزان به پیرمرد تقدیم کرد. پیرمرد آن را گرفت و در قلبش جای داد و بخشی از قلب پیر و زخمی خود را در جای زخم قلب مرد جوان گذاشت.

مرد جوان به قلبش نگاه کرد.دیگر سالم نبود اما از همیشه زیباتر بود.زیرا که عشق از قلب پیرمرد به قلب او نفوذ کرده بود.

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 مرداد1387ساعت 9:56  توسط ماهی سیاه کوچولو  |